تبليغاتX
همنفس
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:43 توسط عسل و ستاره |


13 خط براي زندگي از گابريل گارسيا ماركز

1:دوستت دارم،نه به خاطر شخصيت تو،بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

2:هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3:اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4:دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5:بدترين شكل دلتنگي براي كسي است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6:هرگز لبخند را ترك نكن،حتي وقتي ناراحتي چون هركس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7:تو ممكن است در تمام دنيا يك نفر باشي،ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8:هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.

9:شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را،به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

10:به چيزي كه گذشت غم نخور،به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

11:هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند.با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

12:خود را به فردي بهتر تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي ،قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13:زياده از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

 

 

عزيز توجه كن:                                                                                                                          اين متن را براي كساني كه به هر دليل دوست تو هستند بفرست،حتي اگر آن ها را هميشه نمي بيني يا با آن ها هميشه صحبت نمي كني،ولي به خاطر داشته باش:

«هر آن چه اتفاق مي افتد،بنا به دليلي است»

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:59 توسط عسل و ستاره |


من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:23 توسط عسل و ستاره |


پرچم کمک داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادیهایم بالاست.

نتیجه ی سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شد در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد . تقدیر قانون گل نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت مرا بشکنی . سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد قلب من بیشترین گل را از تو خورد تو دروازهی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه ی سکوتم همچنان بسته بماند. شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد نمی دانم آن زمانی که سرنوشت بخ تنها بخش باقی مانده از آروزهای من پشت پا زد داورها کجا بودند ؟ هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند ؟ سکوت تو خطای مسلمی است که پنالتی دارد. غمت آروزهایم را درو کرد مدت هاست که تو دفاع آخر یا همان عقل مرا به شدت مصدوم کرده ای یار تو دائم  با ضربه های آزاد درست کنار دروازه های قلبم آتش بر جانم می زند. حقا که .............. دروازه ی خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا یافتی ، قضیه یک کرنر ساده نیست تو از همه طرف به من گل زدی درد دلهایم را بر اوت نزن به خدا اینها شوت های هوایی یک نفس نیستند ، ضد حمله هم نیستند که دفعشان کنی ، نگذار فراق تو در همین بازی نفست از دور شرکت کنندگان در مسابقه ی زندگی جام پیکار حذفم کند. تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته ی آخر فرستادی من فقط از تو گل خوردم حالا تو را به خدا تجدید نظر کن تو دیگر کارت قرمز نشانم نده کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد آن قدر مهربان است که گمان نمی کنم به کسی که خطایش تنها دیوانگی اوست قرمز نشان دهد. محروم نکن بگذار تماشایت کنم تا زندگی کنم من با دیدار تو زمین دنیا و توپ تقدیر را خواهم بوسید و با افتخار به عنوان دانش آموزی در عشق برای همیشه با جام زندگی خداحافظی خواهم کرد در آخر از سهراب نیمه اجازه ای گرفتم  و برایت می نویسم

        تا تو هستی زندگی باید کرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:12 توسط عسل و ستاره |


Interview with God                                                                                                                                                        

I dreamed i had an intervew with God

So you would like to interview me God asked.

If you have the time i said

God smiled.

My time is eternity.

            What questions do you have in mind for me?

What surprises you most a bout humankind?

God answered...

That they get bored with childhood.

They rush to grow up and then long to be children again.

That they lose their health to make money.

A then lose their money to restore their health.

That by thinking  anxiously about the future,

They forget the present,

Such that they live in neither the present nor the future.

That they live as if they will never die,

And die as if they had never lived.

God’s hand took mine and we were silent for a while.

And then i asked...

As the creator of peaple,what are some of life’s lessons you want them to learn?

God replied with a smile,

To learn they can not make anyone love them.

What they can do is let themselves be loved.

To learn that it is not good to compare themselves to others.

To learn that a rich person is not one who has the most,

                        But is one who needs the least.

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love,and it takes many years to heal them.

            To learn to forgive by practicing forgiveness.

To learn that there are persons who love them dearly.

But simply do not know  how to express or show their feelings.

            To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others.

They must forgive themselves.

And to learn that i am here

ALWAYS.

           

گفتگو با خدا

خواب ديدم

در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت:پس مي خواهي با من گفتگو كني؟

گفتم:اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد.

وقت من ابدي است.

چه سؤالاتي در ذهن،داري،كه مي خواهي از من بپرسي؟

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟

خدا پاسخ داد:

اين كه آن ها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند.

عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.

اين كه سلامت شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.

اين كه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموش شان مي شود.

آن چنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنند و نه در حال.

اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد

و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.

بعد پرسيدم...

به عنوان خالق انسان ها مي خواهيد آن ها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:

ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد.

اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيش تري دارد،

بلكه كسي است كه نياز كم تري دارد.

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوست شان داريم،ايجاد كنيم.

و سال ها  وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن، بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند كساني هستند كه آن ها را عميقا دوست دارند

اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آن ها را ببخشند

بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

و ياد بگيرند كه من اين جا هستم.

هميشه.

از كتاب گفتگو با خدا        نويسنده:ريتا استريكلند     مترجم:علي محب خسروي

 

اميدوارم كه خوشتون اومده باشه باي همگي ببخشيد خداحافظ همگي

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:38 توسط عسل و ستاره |


آموخته ام:

آموخته ام كه نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام مي دهم.

آموخته ام كه بايد بر زمان مسلط باشم،نه زير فرمان او.

آموخته ام هر سفر دور و درازي تنها با برداشتن يك گام آغاز مي شود.

آموخته ام خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم.

آموخته ام كه دانش ديگران را به خود آموزش دهم و دانش ديگران را بياموزم بنابراين علم خود را انفاق كرده و آن چه را نمي دانم بياموزم.

آموخته ام بيش از آن كه مرا بفهمند ديگران را درك كنم.

آموخته ام بيش از آن كه دوستم بدارند دوست بدارم.

آموخته ام هميشه فردي خوش بين باقي بمانم چرا كه زندگي و موهبت هاي آن را دوست مي دارم.

آموخته ام اگر چه از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هر چيزي كه دارم بهترين استفاده را بكنم.

آموخته ام لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.

آموخته ام آن چه را كه امروز در دست دارم ممكن است روزي آرزوهاي فرداهايم باشد.

آموخته ام كه زندگي مثل يك نقاشي است با اين تفاوت كه در آن از پاك كن خبري نيست.

آموخته ام كه هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست.

آموخته ام زياده گويي مقدمه ي ناشنوايي است.

از كتاب قورباغه ات را بخور با عرض معذرت نويسندش نميدونم كيه اين مطالبم هم از يكي از دوسام گرفتم اگه كسي مي دونه نويسندش كيه بهم بگه ممنون.

 

 

هميشه به ياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آن چه را كه اندوهگينت مي كند.اما هرگز فراموش نكن به ياد داشته باشي آن چه را كه شادمانت مي كند.

 

Remember

Always remember to forget the thing that made you sad but never forget to remember the thing that made you happy.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:30 توسط عسل و ستاره |


سلام خوبيد خب خدا كنه  كه حال همه تون خوب باشه و به هر چي كه آرزو داريد و به هر كي كه مي خواييد برسيد خدا كنه .........حال منو اگه بخواين مثل هميشه زياد خوب نيستم ولي بازم بيخيال اومدم به وبلاگم يه سري بزنم و يه سري مطلب به پستم اضافه كنم و رفع زحمت كنم فقط اميدوارم كه خوشتون بياد مطالبي رو كه در پايين مي خونيد يه سري اس ام اس ببخشيد پيامك و حرفايي كه از هر جايي كه خوندم ديدم كه خوبه براتون گذاشتم تا شما هم بخونيد مي بخشيد كه سرتون رو با اين چرت و پرتام درآوردم خب ديگه من كه دلم هميشه تنگه و تنها پس به وبلاگ تنهاييام سر بزنيد و خوشحالم كنيد در ضمن از اون عزيزايي كه لينكشون نكردم يه دنيا معذرت ميخوام اگه لينكم كردن و يادم رفته كه لينكشون كنم ببخشند تو قسمت نظرات بهم خبر بدن تا اين بار حتما حتما لينكشون كنم بازم ازشون معذرت ميخوام خب قربون همتون خداحافظ تا يه دلتنگيه ديگه و يه عسل ديگه و ممنون از انتقادهاتون كه سعي ميكنم بهشون عمل كنم و تا جايي كه تونستم يه تغييراتي رو تو وبلاگم ايجاد كردم اميدوارم كه بپسنديد و نظر بديد در ضمن فكر كنم كه ايديم هك شده aryadabiاونايي كه ادم كردن يا مي خوان ادم كنن با اين آدرس جديدم ادم كننasal_۱۲۹۶ ممنون از همتون خداحافظ.......

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:19 توسط عسل و ستاره |


در موقع آسايش خدا را بشناس تا در موقع سختي تو را بشناسد.

صداقت يگانه سكه اي است كه همه جا خريدار دارد.

يك چيز را به ياد داشته باش:                                                                                   آن چه باعث غرق شدن مي شود،فرو رفتن در آب نيست ،ماندن در زير آب است.

 

كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت:

غرور:انسان با غرور مي تازد.        با دروغ مي بازد.        با عشق مي ميرد.

 

درياها نماد فروتني هستنددر نهاد خود كوه هايي فراتر از خشكي دارند اما هيچ گاه آن ها را به رخ ما نمي كشند.

 

مهم اين نيست كه مي ميريم؛سوال اين است كه آيا زندگي كرده ايم؟

همه مي خواهند روي قله ي يك كوه زندگي كنند،اما همه ي شادي ها و شادماني ها هنگام بالا رفتن از كوه رخ مي دهد.

 

خدا مي گويد:هرگاه بنده اي مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا بنده ام همه را چنان مي خواند گويي همه خداي اويند جز من.

 

لحظات را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم،اما دريغ! خوشبختي همان لحظاتي بود كه گذرانديم.

 

لحظات زندگي همچون رود زودگذر هستند پس از آن ها لذت ببر،چون به خاطر خوشي تو نمي ايستند.

 

فرشته ي خدا كساني را زير چترش حمايت مي كند كه از خدا بيم دارد.                                            

 

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست،امتحان ريشه هاست ريشه هم هرگز دست باد نيست.

 

درسي كه تو آن را حفظ كني درس نيست،درس واقعي آن است كه آن نيز تو را حفظ كند.

 

نمي دانيم چه حكمتي است كه انسان در كار ديگران عاقل تر است تا در كار خويش.

 

نيايش دست هايي را به حركت در مي آورد كه جهان را به حركت در مي آورند.

 

هر چقدر اوج مي گيري براي آنان كه از پرواز چيزي نمي دانند كوچك تر مي شوي؟؟؟؟؟؟؟

 

شيفتگان پرواز را ميل به خزيدن نيست.

 

زندگي قانون باورهاست.

سه راه در زندگي وجود دارد:

راه اول از انديشه مي گذرد كه والاترين راه است.

راه دوم از تقليد مي گذرد كه آسان ترين راه است.

راه سوم از تجربه مي گذرد و اين تلخ ترين راه است.

 

رنگين كمان پاداش كساني است كه تا آخرين قطره در زير باران مي مانند.

 

اگر تنهاترين تنهايان باشم،باز هم خدا هست،او جانشين تمام نداشته هاي من است.

 

هروقت فكر كردي در اوج قدرتي به حباب فكر كن.

 

دلبري آسان است اما دلداري كار هركسي نيست.

 

پروانه ي عشق من در تاري افتاده كه عنكبوتش سير است و نه مي تواند پروازكند نه مي تواند بميرد.

 

 

 

عاقبت از عشق تو خاك كليسا ميشوم

ميكشم دست از مسلماني يهودا مي شوم

آن قدر بر كشتي عشقت سوارم

همچو نوح يا به ساحل مي رسم يا غرق دريا مي شوم.

 

ديشب يه ستاره ي شانس از آسمون افتاد پايين گفت:زندگي رو مي خواي يا دوستو گفتم:هيچ كدوم چون يه دوست دارم كه برام زندگيه.

 

مرده ام در كوچه هاي بي كسي سنگ قبرم را نمي سازد كسي

سوختم خاكسترم را باد برد،بهترين يارم مرا از ياد برد.

دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي و تنهايي بهتر از با هركس بودن.

رفتي و نديدي كه چه محشر كردم،با اشك تمام كوچه ها را تر كردم،ديشب كه سكوت خانه دق مرگم كرده وابستگيم رو به تو باور كردم.

كاش ميشد لحظه ها را قاب كرد روزهاي تيره را در خواب ديد

كاش  ميشد دنيا تا هميشه مهربان و ساده بود يا به آدم هاش برسيم كه عاشقي آموخته بود

كاش ميشد محبت قفل دل را باز كرد در كنار اشك و لبخند زندگي آغاز كرد.

 

 

سه چيزه كه آدم هيچ وقت از ديدنش سير نمي شه:

1.جاده    2.دريا   3.آسمون

الهي آسمون چشات صاف،جاده زندگيت هموار،درياي دلت هميشه آروم و زلال باشد.

 

يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم........گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم........پر پروانه شكستن هنر انسان نيست........گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم..........

 

يكبار از كنار دريا عبور كردي،يك عمر امواج براي بوسيدن جاي پات ميان و ميرن.

 

ما را يك دل از خوبان جدا نيست ولي صد حيف خوبان را وفا نيست به دوستان دل سپردن كاري سهل است،ز دوستان دل بريدن كار ما نيست.

 

عشق نه آن كه يك دل به صد يار دهي عشق آن است كه صد دل به يك يار دهي،دوست نه آن كه هر لحظه كنارت باشد،دوست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.

 

ميدوني فاصله ي بين انگشت هاي دستت واسه چيه؟

واسه اين كه يكي با انگشتاش اونو پر كنه.

 

سر به سويي مي كشد ما را در اين ره پا به سويي

عقل آخر بين به سويي عشق بي پروا به سويي

موج سرگردانم و بازيچه طوفان دستي

هر دمم ساحل به سويي مي كشد دريا به سويي!!!!!!

 

كنار آشيان تو آشيانه مي كنم فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم كسي سوال مي كند براي چه زنده اي و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم.

 

آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست.

 

كاش ميشد اشك را تهديد مدت لبخند را تمديد كرد

كاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديك كرد.

 

نگاهي آشنا بر ياس كردم تو را در برگ گل احساس كردم

خلاصه در كلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس كردم

 

من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

خداي اطلسي ها با تو باشد

پناه بي كسي ها با تو باشد

تمام لحظه هاي خوب يك عمر

به جز دلواپسي ها با تو باشد

 

 

اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

خاك من گل شود گل شكفد از گل من

تا ابد مهر تو بيرون نرود از دل من

 

بگير اين گل از من يادبودي كه تنها لايق اين گل تو بودي

فراوان آمدند اين گل بگيرند ندادم چون عزيز من تو بودي.

 

يادت باشد:

ما غم زده ي شهر خداييم

گرمي نخوريم خانه خرابيم

ما ز كسي كينه نداريم

يك شهر پر از دشمن و يك دوست مثل تو داريم

 

كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود

كاش بودي تا فقط باور كني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

 

ميان منو تو فاصله است

به تماشا سوگند و به آغاز كلام كه اگر بازآيي

چشم من فرش قدم هاي تو است

 

همه شب صورت خود را به خدا خواهم كرد

از خدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد

كه  جان دارم و بر سينه نفس مي آيد

بر تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد

 

 

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه،ديوار اتاقش پر از عكس مي شه،اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه كه نمي توني عكسش رو به ديوار بزني.

 

 

به چشمانت دقت كردي؟

باهم باز ميشن و بسته ميشن،با هم ميخوابن،با هم گريه ميكنن،با هم مي چرخن با اينكه همديگه رو نمي بينن اين يعني عشق.

 

گفتم كه بگويم كه بداني كه چگونه من مست شدم

مست دو چشم سياهش،شايد كه بداني كه بگويي چرا؟

آتش زده بر پيكر من طرز نگاهش آخر چه بگويم

كه بفهمي كه وجودم از آتش عشق تو شده غرق ستاره

آري تو بيا تا بگويم غم دل را با تو كه چگونه كه چه شد كار زمونه.

 

دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم